close
تبلیغات در اینترنت
7 داستان شماره 6 از فصل اول
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 19130 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2368 king
بن دوست داشتنی 0 2315 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2414 king
دوشنبه 12 فروردين 1392 ساعت 15:23 | بازدید : 2362 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

نام داستان : من خودت را می خواهم

نام نویسنده : ریحانه

سمیر و بن مشغول گشت زنی در اتوبان بودن…

از مرکز به تمامی واحد ها:برین ناهار بخورین، تا شیف تا عوض شه….بن:سرکاریم…آخه اینجوری میگن آدم فکر میکنه چی شده…سمیر:بهتر،حالا میتونیم با هم بریم رستوران…بن با تعجب:راستشو بگو ….نکنه اتفاقی واسه آندریا افتاده…یا نکنه دعواتون شده…تو که هیچ وقت با من به رستوران نمیومدی…!!!!سمیر:اه ه ه!!چی میگی واسه خودت….تو خونمون جشنه…آندریا دوستاشو دعوت کرده و میدونی که….بن:آهان پس بگو خونه رات نمیده…سمیر: نخیرشم… کی همچین حرفی زده؟؟بن:سمیر:بن:بفرما رسیدیم به پاتوق همیشگی من…سمیر:بلهههه….و بعد باهم میرن داخل و رو میز همیشگی بن میشینن….گارسون:مثل همیشه بن…!!بن:تو که میدونی…مثل همیشه!!گارسون:و شما آقا..؟؟سمیر:من دونالد کباب میخورم….و بعد از آوردن غذا در زیر هر دو بشفاب نامه ای میزاره…سمیر با تعجب کاغذ رو برمیداره و بالا میگیره و بن دستشو میگیره و بهش اشاره میکنه که کاغذ رو پایین بگیره…و آروم میگه:این یه نامه ی جاسوسیه…پایین بگیر تا کسی ندیده…سمیر:WOW!!و داخل نامه رو میخونه…

 

ادامه ی داستان را در ادامه ی مطلب بخوانید

نامه ی سمیر

آقای گرکان…از آشنایی با شما خوشحالم…من جاسوس پلیسی مخفی هستم….شما میتونین منو (شویی)صدا کنید…من اینبار درباره ی اختلافات خانوادگی رییس رستوران تحقیق کردم…و فهمیدم که رییس رستوران مقداری سم تهیه کرده و اینکه در داخل کشوی اون یه اسلحه ی P150 پیدا کردم…امیدوارم موفق باشین…جزعیات پرونده در نوشته ی بن قرار داره…

نامه ی بن

بن عزیز از آشنایی با دوستت خوشحال شدم…

فرد مشکوک:رییس رستوران…جویی رایفل

مورد مشکوک:حمل اسلحه غیر مجاز و تهیه ی سم به طور مخفی

شخص مورد نظر:خانواده اش

آدرس:خیابان 3 پاراتاک کوچه ی آپریل پلاک 109

شماره ی تماس:00985240703…

پاتوق همیشگی:کارتینگ گیم پارک

و…

(و بعد از خوردن غذا از رستوران بیرون میرن…) سمیر:نمیدونستم همچین جاسوسی داریم..!!بن:واقعا که…!!عجب همکاری دارم من…؟؟

بن:نظرت چیه؟؟سمیر:خوب به خاطر حمل غیر قانونی اسلحه که باید دستگیر بشه و درمورد سم هم تکلیفش بعدا معلوم میشه…!!تو رستوران نبود…تو برو پاتوقش منم میرم خونش…بن:باشه….

در خونه ی رایفل

سمیر:من شنیدم شما با همسرتون مشکل دارین خانم رایفل…!!

خانم رایفل:نه…من…من مشکلی با اون ندارم…

سمیر:اما من از یه منبع مطمن شنیدم…!!

خانم رایفل:نه شما اشتباه میکنین…ما…

(که ناگهان پسری جوون رد میشه از کنارشون…)

سمیر:شما پسر آقای رایفل اید؟؟

پسره:بله…ببینید نمیدونم شما درباره ی چی صحبت میکنید ولی ما مشکلی با پدر نداریم…

سمیر:ولی…(که یهو گوشی سمیر زنگ میخوره…)

سمیر:بله…بن…بن…من الان خودمو میرسونم…باشه…نیروی کمکی خبر میکنم…مقاومت کن…نزار فرار کنه…(و بعد گوشی رو قطع میکنه و با عجله به سمت کلوپ کارتینگ گیم پارک میره…)

از طرفی بن گیر میوفته و از هر سمت بهش شلیک میکردن… که یهو سمیر میرسه…
و پشت سرش نیروی کمکی…سمیر:اونجا چه خبر بود…طبق معمول تو کلوپ بود؟بن:نه برعکس…اون اینجا هم نبود…سمیر:پس این شلوغ کاری ها واسه چی بود؟بن:نمیدونم…من مقصر نبودم…اما…اما تا اسم جویی رایفل رو آوردم…همه شروع به شلیک کردن،کردن…. سمیر:عجیبه…!!بن:بدجوری هم عجیبه….!!سمیر:به هر حال تعدادیشون زنده موندن…از اونا بازجویی میکنیم….بن:فکر خوبیه…!!

بن و سمیر از افراد باقی مونده بازجویی میکنن اما اونا هیچ حرفی نمیزنن…سمیر:شما هیچ مدرکی ندارین و اگه با ما همکاری نکنین به جرم حمل غیر قانونی اسلحه و ایجاد تخلفات و کشت و کشدار و حمله به مامور پلیس و ….فکر کنم تقریبا تمام عمرتون رو باید زندان بمونین… یکی از خلافکارا:بهتر حداقل زنده میمونیم…بن:چی گفتی؟؟منظورت چیه؟؟….و خلافکاره همچنان چیزی نمیگه….بعد بن و سمیر به خواسته ی خانم کروگر به دفترش میرن…خانم کروگر:آقویون این پرونده زیادی پیچیده شده…بهتره که این کار رو به پلیس جنایی بسپاریم چون مربوط به ما نیست…بن:اممم…من…سمیر:درسته که این پرونده تو بزرگراه اتفاق نیوفتاده ولی حالا که ما روش کار کردیم باید تمومش کنیم…راستی بن تو چیزی میخواستی بگی؟؟بن:نه… هر چی تو بگی …من مشکلی ندارم…خانم کروگر:ولی این پرونده مشکوک و خطرناک به نظر میرسه و مطمنین که از پسش بر میاین؟؟سمیر:معلومه ما مردای خطریم…پرونده ای بوده که پسش برنیایم؟؟(و بن هم سرش رو به نشانه ی تایید تکون میده)خانم کروگر:پس خیلی مواظب باشین…(و بعد اون دو از دفتر خانم کروگر بیرون میان)بن:ولی سمیر ما تا حالا هیچ مدرکی پیدا نکردیم…پس چطور…(که یهو سوزانه میاد)سمیر:بفرما این هم مدرک…سوزانه:بچه ها من متوجه شدم علاوه بر این ها،رایفل یه زمین بزرگ در خارج شهر داره که آدرسش…(یهو یکی از پلیس ها سر میرسه و میگه:بن،سمیر…دیشب خانم رایفل با سمی که تو غذاش بود به قطل رسید…و همچنین پسرش هم ناپدید شده…)سمیر:وای نه…!!بن:لعنتی…!!سمیر:بهتره بریم سر ، زمینش ، شاید اونجا باشه…!!بن:بهتره نیروی کمکی هم ببریم…(و با نیروی کمکی به اونجا میرن)سمیر:اینجا خیلی بزرگه…تقسیم میشیم…شما ده نفر با من بیاین و شما ده نفر با بن برید…شما پنج نفر هم همینجا بمونین…و بعد بن و سمیر دستاشون رو به هم میزنن(غافل از اینکه این آخرین باری بود که این کار رو میکنن…)سمیر:موفق باشی…بن:تو هم همینطور….و بعد هر کس راه خودش رو میره…سمیر و افرادش بعد از کمی گشتن ….جسد پسر رایفل رو پیدا میکنن….که یهو صدای شلیک متعدد میشنون…از طرفی بن،رایفل و گروهش رو پیدا کرده بود و گروه بن و گروه رایفل با هم درگیر شده بودن… و لحظه ای گلوله های رایفل تموم میشه و بن فرصت رو غنیمت میشماره و بهش نزدیک میشه…رایفل متوجه میشه و با پاش دست بن رو میزنه و اسلحه بن میوفته…و بن و رایفل با هم درگیر میشن و رایفل با یه حرکت زیرکانه اسلحه ی بن رو که به زمین افتاده بود رو برمیداره و به سمت بن میگیره و……..

بن چاره ای نداشت جز تسلیم شدن و رایفل بن رو جلوی خودش میگیره و در حالی که همچنان اسلحش رو بن بود به سمت افراداشون میره و داد میزنه:همه اسلحه هاتون رو بزارین زمین وگرنه میکشمش…و افراد بن چون بن مافوقشون بود تسلیم میشن و همگی اسلحه هاشون رو زمین میزارن و از طرفی سمیر و افرادش میرسن و اونها هم مجبور به تسلیم شدن میشن… به جز سمیر…..رایفل:یه ماشین برام بیارین و تو…تو هم اسلحتو بزار زمین…سمیر همچنان در شک بود…این اتفاق بار ها براش رخ داده بود ولی اینبار فرق میکرد…اون فاصله ی زیادی داشت و از طرفی رایفل بدجوری پشت بن قایم شده بود…و یه اشتباه کوچیک باعث میشد سمیر باعث مرگ دوست خودش بشه…

پلیس ها کم کم قبول کرده بودن و در حال آوردن ماشین برای اون خلافکاره بودن،سمیر هم کم کم داشت تسلیم میشد تا اینکه ماشین رسید و رایفل برای اینکه سوار ماشین بشه کمی از بن فاصله گرفت و سمیر از این فرصت استفاده کرد و شلیک کرد و….

بن و رایفل هر دو به زمین افتادن…سمیر:نههه…(و به طرف بن میدوه…وبن رو بلند میکنه…اون حالش خوب بود وهیچ صدمه ای بهش نرسیده بود…سمیر بار دیگر بن رو در آغوش میگیره)اما مثل اینکه رایفل به تنهایی نمیخواست به دنیای مردگان بره…اون تیر خورده بود اما همچنان زنده بود…به سختی اسلحه رو برمیداره و با آخرین نفساش 3 تا شلیک میکنه و در حالی که بن در آغوش سمیر بود…

2ماه بعد

خانم کروگر:آقای گرکان همکار جدیدتون تو راهه ، امیدوارم رفتار درستی باهاش داشته باشین…سمیر با بی میلی:آه ه ه!!حتما..!!مطمن باشین که…!!خانم کروگر:مطمنم که شما با دیدن همکار جدیدتون واقعا خوشحال میشین…!!

و بالاخره همکار جدید میرسه…و با رسیدتش همه از تعجب لال میشن و زبوناشون بند میاد جز خانم کروگر که این موضوع رو از قبل میدونست!!

به سمیر تو این 2 ماه خیلی سخت گذشته بود…اون خودشو مقصر مرگ بن میدونست…بن از اول تو دستکاری این پرونده مخالفت داشت و سمیر مجبورش کرد و از طرفی اگه مقاومت نمیکرد شاید الان اون زنده بود و در حال کار کردن تو یه پرونده ی دیگه بود…

به هر حال سمیر در حال آماده شدن با آشنایی همکار جدیدش بود…همکار جدید همراه خانم کروگر وارد دفتر سمیر (و بن سابغ مرحوم)میشه…سمیر در حالی که حتی فکرشم نمیکرد:خانم کروگر:آقای گرکان…معرفی میکنم آقای یگر…فرانک یگر…

فرانک:از آشناییتون خوشبختم آقای گرکان…سمیر:نه…این امکان نداره…تو…ب…ب..ب…

فرانک:من پسر عموی همکار قبلیتون بن یگرم…درسته میدونم که شباهت زیادی باهاش دارم ولی…سمیر:نه…شباهت…این امکان نداره تو خود بنی!!فرانک:آقای گرکان من واقعا از مرگ پسر عموم متاثر شدم ولی من بن نیستم…سمیر که باور این مسءله براش خیلی سخت بود همچنان بهت زده فرانک رو نگاه میکرد…اما در ذهن مشغول فرانک چیز دیگه ای میگذشت…

مدتی بعد سمیر و فرانک با هم برای گشت زنی به اتوبان میرن و تو این مدت سمیر همه ی چیز هایی که بن درموردش میدونست رو به فرانک هم گفت…در واقع همه چی جز خانوادش…

از یه محدوده ای که میگذرن فرانک میگه:راستی حال آندریا و بچه هات چطورن؟؟سمیر ترمز میکنه و با تعجب به فرانک نگاه میکنه و میگه:ولی تو…فرانک(در حالی که از توی کاپشنش صدا گیر مخفی رو در میاره و خاموش میکنه):سمیر من واقعا متاسفم… من در اسیر دادستان کروز بودم اون منو برای محافظ شخصی خودش میخواست…چون من بهترین گزینش بودم و همه فکر میکردن من مردم…حتی تو…ولی من فقط زخم های سطحی داشتم و …سمیر:تو…تو…نمیدونی…من تو این مدت…بن:خواهش میکنم کمکم کن من همچنان زیر نظر افراد دادستانم و اینکه تو این مدت حتی اجازه ی خارج شدن از منطقه ی محدود خودم رو هم نداشتم تازه فهمیدم که بسیاری از کار های دادستان کروز غیر قانونی ان…سمیر:من تو این مدت واقعا…اصلا ولش کن مهم اینه که الان پیش همیم…با هم از پسش بر میایم رفیق!!بن:میدونستم…و هر دو به دادستانی میرن و برای اینکه به مافوق دادستان کروز برسن باید اول از کنار دادستان کروز میگذشتن… بن:ولی من نمیتونم بیام… اگه اون منو ببینه…!! سمیر:نگران نباش من سرشو گرم میکنم و تو زود برو و بعد من پشت سرت میام…(دادستان با یه عالم برگه در دست داشت میومد که یهو سمیر بهش تنه میزنه و همه ی برگه هاش میریزه و تو این فاصله که داشت با سمیر دعوا میگرفت سمیر به بن چشمک میزنه و بن از پشتشون رد میشه و میره…)سمیر:اوه واقعا متاسفم من بهتون کمک میکنم….خوب دیگه باید برم…!!و بعد سمیر و بن همه چیز رو برای مافوق کروز میگن ولی اون باور نمیکنه و ازشون مدرک میخواد…بن:نه…ما باختیم…ما هیچ مدرکی نداریم…کارم تمومه…سمیر:بله ما خوبشم مدرک داریم…(و برگه ای که نشون میده که کروز خلافکاره رو از جیبش بیرون میاره و نشون میده و ثابت میشه که کروز خلافکاره و دستگیرش میکنن…)موقع دستگیر کردن کروز…اون رو به بن میکنه و میگه:هنوز تموم نشده یگر…این رو مطمن باش…

و بار دیگه مامورین کبری11 ما پرونده ای رو با موفقیت بستن…

بن:اون برگه رو از کجا آورده بودی؟؟سمیر: خوب ما اینیم دیگه!!به من میگن سمیر!!بن:سمیر:خیلی خوبببب!!از بین برگه های دادستان که افتاده بود کش رفتم!!


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 46
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب