close
تبلیغات در اینترنت
7 جسد مرده 3
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 19749 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2441 king
بن دوست داشتنی 0 2401 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2492 king
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 0:51 | بازدید : 7859 | نوشته ‌شده به دست الهه | ( نظرات )

برید ادامه مطلب مثل همیشه :)

بعد از دو روز بن و سمیر رفتن اداره مبارزه با مواد مخدر و پیش راینهارد.  بن: آقای رنه! مدارک به دستون رسید؟ راهینهارد: مدرک؟ درمورد چی حرف میزنین؟ سمیر: منظور همکارم همون پرونده ایه که ازمون گرفتینه! قاچاق مخدر! راینهارد: یادم افتاد ما دوباره با اون ناشناس قرار گذاشتیم و رفتیم سر قرار... بن: خب بعدش؟ چی شد؟ راینهارد: ما جسدشو پیدا کردیم! بن و سمیر: چی؟؟؟؟!!!؟!! 

راینهارد: خفه شده بود! سمیر: آخه کی این کارو کرده؟ بن: مدرک از دستمون پرید!! راینهارد: اون خودکشی کرده! بن: خودکشی؟؟ نه اینطوری نیس!  سمیر: مگه میشه؟! میخواست برامون مدارکو بیاره! راینهارد: خب سربازرس گرکان و یگر! کار شما تموم شده و این پرونده متعلق به این دایره است. میتونید برید! بن: ولی...  سمیر بلند شد و و به بن هم اشره کرد و گفت: پس ما مرخص میشیم ممنون روز بخیر آقای رنه. وقتی از اتاق بیرون اومدن بن رو به سمیر با عصبانیت گفت: این یارو یه جوری بود! داشت یه چیزی ازمون مخفی میکرد. نظرت چیه؟ سمیر:‌ آره... خیلی مشکوک بود. بن:‌آخه برای چی باید خودشو بکشه؟ من که باور نمیکنم! سمیر هم تایید کرد. به طرف پاسگاه میرفتن که بن به سمیر گفت: چطوره یه سری به پزشکی قانونی بزنیم و خودمون جسد رو ببینیم! ها؟ چی میگی؟ سمیر: فکر خوبیه بریم. و دور زد به طرف پزشکی قانونی. وارد ساختمان شدن سمیر به یکی از نگهبانا گفت: اتاق دکتر اولریش کجاست؟ نگهبان: آخر راهرو اتاق سمت چپ. در زدن و وارد شدن سمیر کارتشو نشون داد و گفت: سلام  دکتر اولریش!گرکان هستم از پلیس بزرگراه اینم همکارم آقای یگر. اولریش: سلام! از من کاری ساخته است؟ بن: بله بله ما میخواستیم در مورد مرگ زیگموند گونتر بدونیم.  اولریش:‌آهان... خب اون خودکشی کرده بود. جسد توی انباری نزدیکی محل قرار با جناب رنه پیدا شد. اون با طناب خودشو خفه کرده بود. سمیر:‌ما میتونیم جسد رو ببینیم؟ اولریش: اممم بله بفرمایید. با هم بالای سر جسد رفتن. بن و سمیر دنبال چیز جدیدی بودن تا اثبات کنن که این خودکشی نبوده اما نتیجه ای نداشت. از دکتر تشکر کردن و رفتن.

شب بعد بن توی خونه بود و فکرش حسابی مشغول بود. به گوشی سمیر زنگ زد: الو... سمیر... میگم میای بریم یه بار دیگه جسد رو بررسی کنیم؟ من شک دارم! سمیر: ما که چیزی پیدا نکردیم! بن: میدونم ولی همش تو فکرم! میخوام خیالم راحت بشه. حالا میای یا نه؟ سمیر: باشه میام. ولی الان دارم با آندریا لی لی رو میبرم دکتر بچم تب داره. تو برو من بعدش میام. میدونی که نمیتونم توی این شرایط تنهاشون بذارم! بن: آره میدونم باشه میبینمت. و گوشیو قطع میکنه.   



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 10
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

entelshen در تاریخ : 1393/5/17 - - گفته است :
شکلک مرسی مرسی
پاسخ : خواهش خواهش شکلک

raha b.a در تاریخ : 1393/5/16 - - گفته است :
ادامه شو بذارین دیگــــــــــــه
شکلک
پاسخ : گذاشتم دیگه شکلک

entelshen در تاریخ : 1393/5/16 - - گفته است :
شکلک داستانتون خیلی زیبا بود ممنون فعلا که چند هفتس کبرای۱۱را نمیزارند شما نمیدونید چرا؟شکلک
پاسخ : مرسی قابل نداره شکلک برای اینکه داره ساخت ایران رو میذاره احتمالا بعدش پخش میشه.

امیر در تاریخ : 1393/5/16 - - گفته است :
نه دیگه خودت میگی خوبهپس هیچی دیگه
پاسخ : آره دیگه

سمانه در تاریخ : 1393/5/16 - - گفته است :
خیلی قشنگه عزیزم!!!
ممنون!!!
پاسخ : مرسی عزیز

امیر در تاریخ : 1393/5/15 - - گفته است :
برای اسم داستان فکر نکردی شکلک
پاسخ : نه دیگه چه فکری؟ اسمش خوبه! نظری داری؟

يگانه‏ رستمی در تاریخ : 1393/5/15 - - گفته است :
ريحانه جون نظرت چيه؟ميشه رونويسنده شدنم حساب كرد؟
پاسخ : تو کدومی؟ مریم؟منیبا؟یگانه؟h.y؟
من الهه ام که جواب میدم. خوب مینویسی عزیزم.

raha b.a در تاریخ : 1393/5/15 - - گفته است :
نقد دلساجونو خوندم منم کاملا باهاش موافقم...عالی میشه اگه یه کمی دیدگاهتونو عوض کنید...البته شما که عالی هستید ولی عالی تر میشید.
پاسخ : حتما عزیزم از توام ممنونم .

هدیه در تاریخ : 1393/5/14 - - گفته است :
سلام گلمشکلکدستت درد نکنه خیلی خیلی خیلی قشنگ و باحالهشکلک فقط لطفا دفعه ی بعد یکمی بیشتر بزار این هیجانش رو بیشتر کن شکلکلطفا اگه زحمتی نیست ادامه اش رو زود بزار شکلکشکلکمرسییییییییییییییشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : باوشه مرسی حتما میذارم شکلک

الناز در تاریخ : 1393/5/14 - - گفته است :
عالي بود مرسي مرسي مرسي مرسي مرسي لطفا سر بن بلا بيار ولي نفرستش كما. بذار بيشتر باهامون باشه تو داستان.شکلک
پاسخ : خواهششششش حتما شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب