close
تبلیغات در اینترنت
7 داستان شماره 8 از فصل اول
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 19132 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2368 king
بن دوست داشتنی 0 2315 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2414 king
دوشنبه 12 فروردين 1392 ساعت 15:26 | بازدید : 2148 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

نام داستان : دو جواهر در غبار باد

نام نویسنده : ریحانه

در جواهر فروشی

هری:جسیکا،جسیکا…وای خدای من …من بالاخره مکان اون دو جواهر رو پیدا کردم…

جسیکا:وای هری این فوق العادس…ما بالاخره میتونیم به زندگیمون سر و سامون بدیم…خوشحال باش کتی کوچولو…(کتی بچه ی 2 ساله ی هری و جسیکا بود)….

 

ادامه ی داستان را ادامه ی مطلب بخوانید

در جاده

سمیر:ای وای بیچاره شدم رفت…بن:مگه چی شده؟؟سمیر:حلقم ترک برداشته!!بن:هه نمیدونستم حلقه هم ترک برمیداره!!سمیر:حالا میبینی که ترک برداشته…اگه آندریا بفهمه پوستمو میکنه!!واااااایییییی!!!بن:اهههه!!باز که زن زلیل بازی در آوردی!!سمیر:وقت این حرفا نیست زود باش بریم نزدیکترین جواهر فروشی!!بن:خیلی خوب آروم باش من یکی همین نزدیکی ها سراغ دارم…آههههان رسیدیم….اینا کارشون حرف نداره…!!سمیر:مگه تو چی دادی تعمیر کلک!!بن:اممم هیچی به جون تو…ههه!!(و بعد داخل میشن)سمیر:اممم سلام ببخشید شما میتونین….هری:نه ما فعلا داریم تعطیل میکنیم…سمیر:چه بد اونوغ!!(و سمیر در حال خارج شدن از جواهر فروشی بود که یکدفعه چند نفر که صورت هاشون رو پوشونده بودن میان داخل و ….(-دستاتون رو بگیرین بالا…زود باشین…)سمیر با احتیاط ایخواست این کارو بکنه ولی اسلحش معلوم میشه…(-هی تو اسلحتو بده زود باش…)سمیر:خیلی خوب باشه…!!

سمیر آروم اسلحشو به اجبار به اونا میده…بن که از بیرون متوجه ی این موضوع شده بود درخواست نیروی کمکی کرد و خودش هم از ماشین بیرون اومد تا کاری بکنه…
تبه کاره:ما فقط با هری کار داریم…زود باش همراه ما بیا!!هری:نه…!!جسیکا:اووه خواهش میکنم به همسرم کاری نداشته باشین…(در همین گیر و بیر آژیر پلیس به صدا در میاد و اون تبه کاره به سمت هری میره تا اون رو بزور با خودش ببره!!ولی هری شروع به مقاومت میکنه…سمیر سعی میکنه بهش کمک کنه ولی تیر به دستش میخوره)از طرفی اون دو خلافکار داشتن همرا هری فرار میکردن که بن جلوشون رو میگیره ولی یکی از خلافکارا با بن درگیر میشه و توسط بن دستگیر میشه و اون یکی هری رو با خودش میبره و فرار میکنن…

بن:سمیر تو زخمی شدی؟؟سمیر:نه من چیزیم نشده …آی…!بن:ولی…سمیر:گفتم که حالم خوبه…بن:ولی دستت تیر خورده…(بعد از بستن و باند پیچی دست سمیر):سمیر:جسیکا شما باید به ما بگید…اونا رو نمیشناختید؟؟اونا شوهر شما رو برای چی میخواستن؟؟جسیکا:نمیدونم نمیدونم!!(و بعد شروع به گریه کردن میکنه و در همون لحظه بن میرسه…)بن:سمیر اینجا رو نیگاه کن این فیلم دوربین جواهر فروشیه!!سمیر:خوب!!بن:قبل از ورود تو هری به جسیکا گفت که مکان چیزی رو پیدا کرده…و بعد تو اومدی و بعد …سمیر:یعنی اونا مکان اون چیزا رو میخواستن؟؟بن:دقیقا!!سمیر:ولی این چطور ممکنه؟؟اونا چطور فهمیدن و به این سرعت به اینجا رسیدن؟؟بن:نمیدونم شاید…سمیر:شاید دوربینی اینجا کار گذاشتن…بن:منم میخواستم همین رو بگم…(و بعد سمیر و بن شروع به گشتن دنبال دوربین میکنن)!! بن:سمیر اینجا رو نیگاه کن!!دوربین اینجاست و…وای هنوز آنتنش فعاله!!سمیر:عالیه پس بزن بریم!!(در ماشین، تو راه)سمیر:از کبری11 به مرکز:ما در راه مخفیگاه خلافکاران هستیم!تمام! مرکز:کبری11 بهتره کار احمقانه و خودسرانه ای نکنید و تا اومدن نیروی کمکی صبر کنین!! بن:چشم میصبریم!!(وقتی که به مخفیگاه خلافکارا رسیدن)سمیر:تا کی باید صبر کنیم پس این نیروی کمکی کجا مونده!بن:تو رو نمیدونم ولی من که خیلی کنجکاو شدم ببینم اون تو چیه!!سمیر:منم همینطور…ولی اگه یه تله باشه چی!!؟؟بن:تا اونجایی که یادمه پرونده ای نبود که از زیر دست ما دربره!!سمیر:راست میگی پس بهتره بریم!!بن:آفرین ، حالا شدی سمیر خودم!!(و اونها بدون نیروی کمکی داخل رفتن)بن:اینجا زیادی سوت و کوره!!!!سمیر:آره شاید از اینجا رفتن!!بن:هی سمیر اونجا رو نیگاه کن!!سمیر:وای خدای من…اون…اون هریه!!بن:کی؟؟ سمیر:بیچاره رو کشتن!!اوون یه بچه ی 2ساله و زن جوونی داره!!بن:آخیییی!!(که یهو صدای انفجار میاد)بن: این دیگه چی بود؟سمیر:فکر کنم ماشینتو ترکوندن!!بن:چیییییییییی!!اونا چه غلطی کردن؟؟سمیر:ماش…ینتو ترکوندن!!بن:حسابشون رو میرسم!!کاری میکنم آرزوی مرگ کنن!!ماشین تازه ی من…نههههه!!(که یهو تیر اندازی میشه….)سمیر:پناه بگیر بن…بن:تو نگران خودت باش….،اونا اینقدر تیر اندازیشون طول میکشه که خشاب بن و سمیر هر دو خالی میشه!!سمیر:بن نگو که خشاب های اضافه رو تو ماشین گذاشتی!!بن:بهتره بگی گذاشته بودم!!سمیر:لعنتی حالا چه کار کنیم؟؟بن:دعای مرگ رو بخونیم!!سمیر:الان وقت اینجور حرفا نیست!!بن:اگه ایندفعه سالم در بریم از این ماجرا قول میدم که دیگه به حرفای مرکز و نیرو های کمکی گوش کنم!!(در همین لحظه نیروی کمکی میرسه!!)یکی از خلافکارا:بهتره در ریم و اینجا رو بفرستیم رو هوا!!(اون خلافکارا فرار میکنن و چند تا بمب سر راه جاسازی میکنن!!بن:اونجارو سمیر…فرار کن…(ولی متاسفانه در همون لحظه بمب کنار در منفجر میشه و راه خروجی و ورودی رو میبنده!!و دیگه هیچ راه دیگه ای برای فرار نمیزاره و سمیر و بن کنار جسد هری و کنار بمب های فعال گیر کرده بودن!!)نیروی پلیس بیرون از ساختمان هیچ کاری از دستشون برنمی اومد!!تا اینکه ساختمان منفجر میشه و همه چیز توش خاکستر میشه!!هوته و کنرال هم اونجا حضور داشتند و میدونسند که سمیر و بن رو این پرونده کار میکردن و ماشینشون هم بیرون ساختمون منفجر شده بود…اما اونا هیچ خبری از سمیر و بن نداشتند…به راستی چه اتفاقی واسه اون دو افتاده بود!!

ساختمون منفجر شده بود و هر چی که توش بود تبدیل به خاکستر شده بود کنرال و هوته همچنان در جستوجو ی سمیر و بن بودند و اما به راستی اونها کجا بودند؟؟فیلم رو به عقب برمیگردونیم تا نیمه ی گمشده رو پیدا کنیم…. ________++++#####@@@@@$$$$$×××××××…..

بن:سمیر اونجا رو نیگاه کن….بمبببببببب فرار کن!!!(یهو بمب جلوی در منفجر میشه و همه ی راه ها رو میبنده!!!)سمیر:ایندفعه جدی جدی باید دعای مرگ رو بخونیم…بن:الان وقت این حرفا نیست!!اونجا رو نگاه کن….یه دریچه ی فاظلاب….سمیر:نهههه کتم تازست و ادکلنم گرون قیمت ، عمرا اگه من بیام اون تو!!بن:لوس بازی رو بزار کنار و بیا بریم!!(و بعد به همراه جسد هری به داخل کانال فاظلاب میرن!!و بعد ساختمون و تمامی وسایل درونش میرن هوا…دریچه ی ورودی هم بسته میشه…و اونا باید راه دیگه ای برای خروج پیدا میکردن!!ساعتها در حال رفتن بودن ولی انگار داشتند راهشون رو دور میزدن!!گوشی هاشون هم آنتن نمیداد!!و جی پی اس هم کار نمیکرد!!سمیر:فکر کنم همین الان از اینجا رد شدیم!! بن:نه باو دالان ها شبیه همن!!آخه تو چرا این جسد رو با خودت آوردی و میگردونی؟؟سمیر:بهت گفتم که…اون زن و بچه داره…بالاخره بچش وقتی بزرگ شد باید بدونه بابایی داشته!!بن:فعلا به فکر خودمون باش که وگرنه خفه میشیم و ما هم میریم پیشش!!سمیر:وایسا ببینم!!بن:چیه؟؟سمیر:الان دقیقا دوباره برگشتیم به همون ورودی بسته شده…بن:خوبببب!!سمیر:اگه از همین جا درخواست کمک کنیم شاید بهتر باشه تا این که دور خودمون بگردیم!!بن:آخه چطوری میخوان پیدامون کنن…؟؟سمیر:اون میله رو میبینی؟؟بن:آره…!!سمیر:با اون میتونیم علامت بدیم!!بن:خوب پس کمک کن بلندش کنیم!! (و بعد اینقدر با میله به اون مجرا فشار وارد میکنن که فرو میریزه!!)سمیر:هییییی ما اینجاییم ما اینجاییم…!!بن:کمک کمک…!!هوته و کنرال متوجه ی اونا میشن و خیلی خوشحال میشن که اونا سالمن!!و بعد خانوم کروگر این پرونده رو با اینکه بن و سمیر خیلی اعتراض کردن بسته اعلام میکنه…!!هری دفن شده و با احترام برای اون مراسم میگیرن!!و پرونده بسته اعلام میشه و اینبار دزدا همراه اون دو جواهر فرار میکنن!!


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 22
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

Farshid در تاریخ : 1394/5/8 - - گفته است :
سلام خسته نباشید از وبلاگتون تشکر می کنم.


تاکنون تجربه کار با بهترین سایت کسب درآمد ایران رو داشته اید ،


برای طلاع از این سایت لطفا یه سری به این سایت بزنید.

Admin در تاریخ : 1394/4/25 - - گفته است :
بروزترین مرکزدانلود موزیک ایرانیان
[www.vivasong.ir]

سعيد در تاریخ : 1393/5/9 - - گفته است :
سلام به نظر من شما واسه مهد كودكيا داستان مينوشتين بهتر بود اين مظخرفات چين مينويسين عابروي نويسنده هارم بردين بن بيچاره اين داستانارو ببينه دست از بازي ميكشه ولممون كنين تورو خدا اصل داستان بايد توري باشه كه به واقعيت هم نزديك باشه چه خبرتونه اينقدم خيال پردازي ديگه فك كنم بهتره اسم اين مجموعه رو افسانه كبري 11 نام گذاري كنن به جون خودم افسانه ها واسه خودشون دليل دارن اين از افسانه هم فراتره ...
پاسخ : جواب کاترینا: سلام این داستان ها با استفاده از تخیل نوشته شده به شما هم هیچ ربطی نداره که داستان ها خیال پردازیه تو که از این مدل خوشت نمیاد بفرما برو جای دیگه نظر بده

rezvan در تاریخ : 1392/3/19 - - گفته است :
اون اهنگ علیرضا تالشی هس که تو نوشتی ،من عاشق اون اهنگم رمانشم هس به اسم قرار نبود بهت پیشنهاد میکنم بری بخونی چون خیلییییییییییی قشنگه درست مثل دستانای خودت شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
راستی بامن دوس میشی ؟؟؟؟؟شکلکشکلک
من دوشنبه مدرسه ام تموم میشه پس فردا تو کی میای تو اینجا؟؟؟؟؟؟؟؟شکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
اها راستی داستانات قشنگن ولی یه داستانت که بهت گفتم بدجور منو ناراحت کردشکلکشکلکشکلک
یه چیز میگم به کسی نگو:من رگن و رورو و تورو خیلییییییییییییییی خیلیییییییییییییی خیلیییییییییییی خیلیییییییییی خیلییییییییییییی دوست دارم شکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
وبلاگت مثل وبلاگ رگن و رورو جونم عالیه
منم یه وب دارم درباره ی کره ای هاست خیلی مزخرفه ولی اگه دوست داری برو یه نگاه بنداز ممنونشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : سلام
خیلی ممنونم!!منم عاشق اون آهنگم!!من با همه ی بازدید کننده های وبم دوستم!!نه بابا وب حقیر من در مقابل وب رگن جوون و رورو جوون هیچه!!شکلکباشه میامشکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب