close
تبلیغات در اینترنت
7 داستان شماره 3 از فصل اول
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 19356 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2368 king
بن دوست داشتنی 0 2315 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2414 king
دوشنبه 12 فروردين 1392 ساعت 15:13 | بازدید : 1944 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

نام داستان : کبری یازده در برابر عقرب سیاه

نام نویسنده : ریحانه

بن و سمیر تو راه پاسگاه بودن که یهو یه پاترول مشکی با سرعت زیاد از بغلشون رد میشه و اونا دنبالش میکنن!!بن:مثل اینکه یارو عقلشو از دست داده!!سمیر:مطمن باش اینا دیگه آیندشون تباه تباهه!!(و بعد دنبالش میکنن و میبینن که سر از پاسگاه خودشون در آوردن)سمیر:از ما ترسیدن خودشون رو تسلیم کردن!!!بن:تعدادشون زیاده مسلح هم هستن مثل اینکه ما باید از اونا بترسیم!!(و همگی با نگاه های تعجب زده وارد دفتر کیم کروگر میشن)کروگر(رو به سمیر و بن):آقایون!پرونده ی مهمی دست شما داده میشه که سبب مرگ و میر بسیاری از دختران جوان شده!!شخصی بدلیل از دست دادن همسرش دختران مجرد و یا نامزدی را میکشد!!و این کشت و کشدار ها هم همچنین ادامه دارد!!و به اصتلاح نام اون عقرب سیاهه!!بخاطر گذاشتن کاغذ هایی که با خون مقطول روش نوشته شده عقرب سیاه!!

 

ادامه ی داستان را در ادامه ی مطلب بخوانید

شما به تنهایی از پس ماجرا بر نمیاین!!بخاطر همین یه گروه پشتیبانی براتون ترتیب دیدم به نام افعی 11!!بن تو گوش سمیر زمزمه کردFrownوالا کبرا خودش زیادیه دیگه افعی میخواد چی کار؟؟)کروگر:اهههمممم !! معرفی میکنم:تام سردسته ی گروه(:از دیدنتون خوشحال شدم) – خانم غوغو(:خوشبختم)-خانم سوفیا(:لبخند)-خانم نینا-و خانم رز(:مژه) بن:وای از دیدنت خوشحالم رز!!رز:منم همینطور بن!!سمیر زیر لبی:تو اینو از کجا میشناسی؟؟بن:خواهر دوست دخترم آزورا هستش!!سمیر:متفکر!!کروگر:خوب امیدوارم که همکاری خوبی داشته باشید افعی11 و کبرا11!!(و بعد از وقت کاری)سمیر:خوب نمیخوای دوست دخترتو بهم معرفی کنی؟؟بن:چرا!!همین الان داریم میریم دنبالش!!سمیر:خیلی ببخشیدا ماشین شخصی پلیسه.تاکسی نیست که!بن:اه ه ه ه!خوش ندارم جلوی آزورا از این حرفا بزنی!! سمیر:چشم قربان!!مثل اینکه ایندفعه جوره!!بن:چییییی گفتییییی؟سمیر:هیچی گفتم مبارکه!!بن:عصبانی!!

بالاخره به خیابون214الن میرسن!!آزورا در حالی که مو های طلایی بلندشو ریخته بود و چکمه ی چرم بلند قرمزش رو پوشیده بود داخل ماشین میشه!!آزورا:سلام بن!!بن:سلام!!سمیر:سلام!!مثل اینکه بالاخره بن سلیقشو نشون داد!!خندهبن:امم امم میدونی آزورا این همکار خل و چل و شوخ طبع منه!!سمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر!!!!آزورا:نه من میفهمم!!سمیر:ببین تو رو خدا چطور منو فروخت!!……….بعد سر خیابون پاسگاه بن وایمیسته!!سمیر:چرا اینجا وایستادی؟مگه نمیخواستی آزورا رو برسونی!!؟؟بن:خوب معلومه که میخوام!!ولی اول تو باید پیاده شی!!سمیر:چییییی؟؟؟آخه برای چیی!!حالا خوبه ماشین منه!! بن:اههم اههم!! چون منو آزورا باید جایی بریم و در ضمن اگه هفته ی پیش ماشین منو داغون نکرده بودی ایجوری نمیشد حالا ماشین منو و تو نداره که!آزورا سمیر شوخی میکنه ها تو جدی نگیر!!و بعد سمیر با عصبانیت پیاده میشه و بن و آزورا میرن شام بیرون عشق و حال!!

چند روزی بود که بن با خوش گذرونی با آزورا دیگه تو ماموریت ها شرکت نمیکرد و سمیر مونده بود و گروه افعی11!!تا بالاخره شبی ماموریت مهمی رو باید به پیش میبردن و سمیر هم که کاسه ی صبرش لبریز شده بود به بن میگه که حتما باید تو این ماموریت شرکت کنه!!

بن که اونشب با آزورا قرار داشت و قرار بود به آزورا حلقشو بده و نمیخواست بیاد ولی از طرفی نمیخواست دل همکار 5 سالشو بشکونه!!بالاخره اون شب فرا رسید!!در اون شب قرار بود عقرب سیاه به دختری حمله کنه و اون رو بکشه!!بن هنگامیکه داشت از آزورا خداحافظی میکرد:ببین واقعا معذرت میخوام….من من…!!آزورا:بن من امشب میترسم تنها باشم!!بن:نگران نباش ما همه جا رو پوشش میدیم!!آزورا:ولی من…..!!بن:خوب در خونتو قفل کن!!من دیگه باید برم!!
و بعد افعی11 و کبرا11 به سه گروه تقسیم میشن!!گروه1 سمیر و رز!گروه2بن و نینا و سوفیا!گروه3 تام و غوغو!! محدوده ی عملیات گروه سمیر خیابونی که آزورا توش زندگی میکرد بود ولی بن میخواست اونجا رو داشته باشه و سمیر مخالفت میکرد و میدونست که اگه اینطور بشه ممکنه حواس بن به عملیات نباشه!!بالاخره اون شب فرا میرسه و همه به محدوده های خودشون میرن!!آزورا میره خونه و در رو از پشت قفل میکنه ولی ناگهان…..صدای شکستن شیشه ی ادکلنش از تو اتاقش میاد…….سعی میکنه از اتاق فاصله بگیره…..گوشی شو آروم برمیداره و شماره ی بن رو میگیره………….از طرف دیگه گوشی بن به صدا در میاد…………بن نگاهی به گوشیش میندازه و میبینه آزوراست………اون شک داره که برداره یا برنداره……..نگاهی به گروهش میندازه…… اون سر دستشون بود……و گوشی شو خاموش میکنه!!!آزورا…جیغ میکشه و …..سمیر و گروهش میفهمن….و به طرف خونه ی اون میرن……عقرب سیاه در خارج شدن از خونه بود که میگه:آخیی دلم واسه اون پلیس احمق….یگر میسوزه ولی ناراحت نشو از دستم اون هم بزودی پیش تو میاد!!و از اونجا میره و بالاخره گروه سمیر میرسن و……..به تمام واحد ها این خبر داده میشه…..تام و گروهش به اونجا میرسن…..بن هم تو راه بود و در استرس و نگرانی شدید…..آدرس جایی که باید میرفتن درست آدرس خونه ی آزورا بود و بالاخره به اونجا میرسه….سمیر از تو ساختمون میبینه که بن اومده و به تام میگه:خواهش میکنم جلوشو بگیر….تام:سعیمو میکنم!!و بعد تام میره پایین و سعی میکنه که بن نره بالا ولی بن صدای شیون ها و گریه های رز رو میشنوه و میره بالا…….

و در اون لحظه بن چشماش سیاهی میره و تمام زندگیش میاد جلوی چشاش و پاهاش سست میشن و میوفته و اشکاش کم کم سرازیر میشن!!آزورا در کف اتاق بی جون افتاده بود . رنگ موهاش از خون قرمز شده بود و برگه ای که روش نوشته بود عقرب سیاه در کنارش افتاده بود و گوشی آزورا که شماره ی بن روش بود…..بن فریاد میزنه:نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!

و رز در حالی که جسد خواهرش جلوی چشاش بود طرف بن میاد و با لحنی سرزنش آور میگه: تقصیر تو بود…..اون به تو زنگ زد……. ولی تو چیکار کردی……..و فریاد میزنه:تو چیکار کردی…….؟؟سوفیا و غوغو و نینا رز رو بیرون میبرن و سعی میکنن آرومش کنن!!بن همچنان اشک میریخت و خودش رو مقصر میدونست!!سمیر و تام اونرو بیرون میبرن تا بهش روحیه بدن!! سمیر:این حادثه تقصیر تو نبود بن……تقصیر من بود….اگه من…….(و بن همچنان ساکت بود)سمیر سعی میکرد تکه های پازل دل شکسته ی بن رو از نو بچینه و این کار هم کرد اما مثل اینکه تکه ای رو اضافه چید….تکه ی انتقام……و بن نگاهی به گوشیش میندازه و رو به سمیر میگه:تو راست میگی و بدون هیچ عکس العملی به طرف ماشینش میره و سوار میشه و اون محل رو ترک میکنه.بدون اینکه فرصتی برای صحبت به سمیر بده….و سمیر نگرانش میشه که بلایی سرش نیاد واسه همین تعقیبش میکنه….تا اینکه به پشت یه چراق قرمز گمشون میکنه….بن با اس ام اسی که از طرف عقرب سیاه بهش رسیده بود به محل قراری که عقرب سیاه گفته بود میره و داخل یه گاراژ کهنه و قدیمی میشه……ناگهان مرد کهنسالی رو میبینه ……اون همون عقرب سیاه بود بن به سمتش اسلحه میگیره عقرب سیاه که به خودش بمب وصل کرده بود…..رو به بن میکنه و میگه:این بمب تا شعاع2 کیلومتری رو پوشش میده….مطمن باش مرگ سریع و بدون درد و آسونیه…..حداقلش ما نقاط مشترکی داریم و با این کار هر دو به عشقامون میرسیم…چه منی که سالها پیش از دستش دادم و چه تویی که همین امروز این حقیقت رو تجربه کردی….آزورا در انتظارته بن…….و بن در حالی که اشک میریزه اسلحهشو کم کم پایین میگیره و ساکن می ایسته…….عقرب سیاه دستش رو رو بمب میزاره و تا میخواد فشار بهش وارد کنه توسط تیری که از سمیر زده میشه کشته میشه!!سمیر:تو عقلتو از دست دادی بن!!و اونرو در آغوش میگیره!!بن:چطوری پیدام کردی؟؟سمیر:تا یه جایی دنبالت کردم و بقیه راه رو شانسی اومدم!!و در خاکسپاری آزورا . قبل از مراسم…..بن حلقشو در انگشت آزورا میندازه و آروم بهش میگه:هرگز فراموشت نمیکنم!!


|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 37
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب