close
تبلیغات در اینترنت
7 بی علت
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 19748 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2441 king
بن دوست داشتنی 0 2401 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2492 king
سه شنبه 11 آذر 1393 ساعت 19:5 | بازدید : 1637 | نوشته ‌شده به دست کاترینا | ( نظرات )

سلام بچه ها اینم یک داستان عالی که می خواستید این داستان رو دوست عزیزمون بهار نوشته حالا برید ادامه ی مطلب و داستان رو بخونید و حتما نظرتونو بگید 

ین اولین داستان من یعنی بهار هست امید وارم ازش خوشتون بیاد............(بی علت)ساعت 7صبح وقتی چشماشو باز می کنه با عجله وهیچ مقدمه ای از خونه بیرون مل ره مدام به ساعتش نگاه می کنه واصلا حواسش به اطرافش نیست وبا بی احتیاطی از ماشین ها سبقت می گیره وچند بار نزدیک بوده که تصادف کنه ولی بالاخره میرسه کیف رو در میاره وبه اون می ده وتوی راه..................به خونه که میرسه با خستگی تمام روی تخت دراز می کشه وبا سمیر تماس می گیره وبا هیچ معتلی سریع حرفش رو می زنه ومی گه که فردا اون بیاد دنبالش.اون شب رو با چنتا قرص به روز می رسونه تا اینکه فردا صبح حالش حسابی بد می شه سرگیجه وحالت تحو داره وحرف های بی پرده وبی حساب میزنه اصلااز حرفاش نمی شد چیزی فهمید تااینکه سمیر میاد دنبالش......سمیر ازش حالش رو می پرسه بن هم کلمات وجملات نامهفومی روبه سمیر می گه سمیر که دیگه طاقتش طاق شده بود پاشو می زنه رو ترمز می گه_معلوه داری چی می گی حالت خوبه (سمیر) _چی داری میگی من که حالم خوبه تازه بهش گفتم نده نمی خوام(بن) سمیر اندفعه دیگه واقا اعصبانی میشه.رنگ وروی بن سرخ شده بود سمیر دستی روی پیشونی بن ممی ذاره ومیبینه که تب داره ومثل بید داره می لرزه . _خوبه گفتم تب داری داری حضیون میگی(سمیر)با ماشین دور می زنه و وضعیت بن رو به خانم کروگر اطلاع مده واونو به بیمارستان می بره دکتر هم بعد از معاینه می گه_ایشون مصموم شدن(دکتر) _چی مگه چی خورده تاجایی که من میدونم غذایی که قبلا ازش بدونه نمی خوره _ولی باید بگم دوست شما حایش اصلا خوب نیست وعلایمی که نشون می ده علایم خوبی نیستند وباید بگم حالش بز اینی که هست بد تر هم میشه(دکتر) _خب حالا باید چی کار کرد(سمیر) _شما باید اونو به یه کلینیک درمای مجهز ببرید اینجا کاری از دست ما بر نمیاد متاسفم.(دکتر) سمیر اونجا رو با ناراحتی ترک می کنه وبن رو به یه کلینیک دیگه می بره اونجا اب انجام ازمایش ها متوجه می شن که اون مشکوک به مصرف ترامادل یا به عبارت دیگه مصرف بیش از اندازه مواد مخدره...سمیر با دکتر بخش صحبت می کنه _از علایم بروز این دارو میشه اشاره به شوک های عصبی _افسردگی_بی خوابی_فشار خون وتب شدیده که فعیا نمی تونم جوابی بهتون بدم چون هنوز هیچ چیز معلوم در ضمن روی بدن اون اثاری از سرنگ دیدم که فکر می کنم اونو به بدنش تزیق کردن چون اثار کبودی هم دیده میشه(دکتر) _(با مات زدگی)فکرش رو می کردم اون ادمی نیست که....(سمیر) سمیر با ناراحتی تمام به پاسگاه می ره( بدون بن) کروکر اونو به دفترش می خواد ... _پس یگر کجاست _بیمارستان سمیر با ناراحتی تمام ماجرا رو برای کروگر تعریف میکنه حالا هر دو اونا نگران بن وحال اون هستن و کروگر به سمیر میگه _نمی خوام شاهد نابود شدن یکی از بهترین کارکن هام باشم شما رو توی حل این مسئله کمک می کنم حالا این یه پرونده ی جدیده که باید حل بشه(کروگر)_سمیر به خونه ی بن می ره ات شاید اثاری پیدا کنه که به بن کمکی بکنه وارد خونه می شه لباس های بن همه جا بود ولی از اتاق خواب شروع می کنه به گشتن کهلکه خونی روی یکی از لباس های اون پیدا مینه به سرعت جا های دیگه رو هم ی گرده وارد ماشین بن می شه اثار کمی از خون هم توی ماشین پیدا میکنه به هارتموت خبر میده تا اونارو بررسی کنه از طرفی دیگه خودش رو به بیمارستان میرسونه و می خواد با بن ملاقات کنه و وقتی وضع ناجور اونو که می بینه قدم هاشو زودتر بر می داره کنار تخت بن میشینه و منتظر می مونه که بن بیدار بشه برای بن انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ولی سمیر می دونست که اون چیزی رو مخفی می کنه............


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 46
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

مبینا در تاریخ : 1393/9/21 - - گفته است :
سلام کاترینا جون.یه اتفاق باحالی برام دیشب افتاد که به تام مربوط میشه!اگه تونستی به وبم سر بزن و این پستم رو بخون...
پاسخ : باشه حتما الان میاد

bahar در تاریخ : 1393/9/14 - - گفته است :
سلام اینم ادامه...بالبخندی نشون میده که انگاری هیچ اتفاقی نیفتاده ولی سمیر می دونه که اون چیزی رو مخفی می کنه_بن خودت بهتر میدونی که اگرهمه چیز رو بگی به خودت کمک کردی تو پلیسی پس باید منو درک کنی پس حقیقت رو بگ .چی شده چرا تو این جوری شدی...(سمیر)صداش گرفته بود ولی می تونست حرف بزنه_چیز زیادی یادم نیاد ولی راستش رو بخوای ماهر سال یک بار مهمانی پاییزی داریم حتی عمو ناتنیم (بن) _حتی.چرا عموی ناتنی.یعنی چی.(سمیر) _خانواده ی ما عموم رو به خاطره انجام کار های خلاف از خانواده مون بیرونش کرد اون دیگه حق نداره با ما ارتباطی داشته باشه وگرنه اونم جزئی از اونا حساب میشه ولی اون شب من اونو اونجا دیدم اولش اصلا نشناختمش چون خیلی تغییر قیافه داده بود با دیدنش خیلی تعجب کردم چون یادمه از وقتی 10_11سالم بود اون از المان رفته بود وما هیچ خبری ازش نداشتیم برای همین مدام زیر نظرش گرفتم تا اینکه یکی از افرادش منو دید وافتاد دنبالمسریع خودمو بین همه مخفی کردم تا اینکه دیدم گمم کرد خیالم راحت شد ولی از تعقیبش دست بر نداشتم دیدم مخفیانه کیفی رو جابه جا می کنه کنجگاو شدم ببینم توش چی یه می دونستم ادمی مثل اون حتما توی کیفش چیز مهمی رو مخفی کرده باشه کیف رو دزدیدم ودر رفتم انگاری گمم کرده بودن توش رو نگاه که کردم دیدم پر از بسته های وماد مخدره مقداری شو برداشتم وداخل داشبرت ماشین گذاشتم ویل تااینکه این کار رو کردم سر وکلشون پیدا شد ومنو به باد کتک گرفتن نمی دونستن که من پلیسم چون اون وقت حتما منو می کشتن ولی بعد کیف رو گرفتن و ولم کردن به خونم که رسیدم گوشیم زنگ خورد .عموم بودکه می گفت اگه می خوای پدرت وبقیه نفهمند که تو منو دیدی واز همه مهم تر اینکه تبدیل شدی به یه ادم بی خاصیت بهتره هر چه زود تر کیف رو برگردونی .از حرفش خیلی عصبانی شدم منظورش از اینکه تبدیل شدم به ادم بی خاصیت رو نمی فهمیدم .بهش گفتم که کیف دست من نیست وخودتون اونو برداشتید ولی ماجرا باور نکرد وقرار گذاشت که صبح منو ببینه وقتی که دیدمش فقط همون یه بسته که داشم رو بهش دادم سوار ماشین دم وداشتم بر می گشتم که یه نفر اومد تو ماشین و زد توی سرم از اونجا به بعد رو یادم نیست تا اینکه فهمیدم که اینجام حالا تو بگو اینجا چه خبره.(بن) _نمی دونم ..نمی دونم (سمیر) سمیر با دکترش صحبت می کنه و می گه اون هیچی از دیشب رو یادش نیست ودکتر هم حرفش رو تاکید کرد وگفت که به خاطره همون دارو بوده و ازمایشاتش هم بوده یعنی اون ........ولی به علت تاثیری که داشته یه مدت نمی تونه کار کنه چون اختلال عصبی در مغزش ایجاد شده ولی می شه اونو با دارو کنترل کرد و گرنه باید عمل بشه .در این مدت که بن تحت مراقبت بود سمیر هم باید علت ماجرای اون شب رو می فهمید داشت به حرف های بن فکر می کرد که می گفت عموم رو به حاطره مواد مخدر و......پیش خودش فکر می کرد بهتره با خانواده ی بن ملاقاتی بکنه .اونا با اینکه می دونستن پسرشون توی بیمارستانه ولی لصلا اهمیتی به این ندادن ولی با این حال سمیر به خاطره بن هم که شده باید میرفت به خونه ی پدر بن می ره و با هاش حرف میزنه ولی بر عکس ماجرت پدرش هم از ما جرا وهم از اینکه بن توی بیمارستانه خبری نداشت وقتی سمیر ماجرای عموی بن رو تعریف کرد پدرش با تعجب پرسید _شما مطمئنی با خود بن حرف زدید.(کنراد) بله چه طور مگه (سمیر) _اخه من اصلا برادر ندارم (کنراد)با این حرف سمیر توی فکر فرو میره با خودش می گه پس بن دروغ گفته اخه چرا ...یادش میاد که بن از مواد مخدر داخل ماشین حرف می زده پیش هارتموت میره و در باره ی موادمخدرحرف میزنه . نه چیزی نبود..(هارتموت)مطمئنی(سمیر)_اره من اصلا مخدر پیدا نکردم. ..با سرعت پیش خانم کروگر می ره ولی چیزی درباره مواد داخل داخل مشین جیزی نمی گه .با هم دیگه ظیش بن میرن تا ایندفعه خود کروگر با هاش حرف بزنه کروگر با دکتر وسمیر هم با بن حرف می زنه (سمیر وبن)_سمیر من .....من ..من _من چی د حرف بزن لعنتی (سمیر)_ من ........اااخ اااااه ه ه_دکترررررر(سمیر)

bahar در تاریخ : 1393/9/14 - - گفته است :
خیلی ممنون از نظر هاتون تا جایی که وقت کنم حتما می ذارم

bahar در تاریخ : 1393/9/12 - - گفته است :
حتما ادامه شو می ذارم .این هفته امتحان دارم بعد امتحان ها می ذارم

الناز در تاریخ : 1393/9/12 - - گفته است :
مرسي از بهار عزيز كه صفا داده به اينجا. فقط يه خرده كوتاه بود اين قسمتش ؛ تو رو خدا بقيه شو زود به زود بذارين.
پاسخ : چشم بهار جون بهم داستان رو بده میزارم

زهره صابری در تاریخ : 1393/9/12 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت داستانت حالا بقیش رو کی میزاری
پاسخ : سلام عزیزم هر وقت بیاد دشتم میزارم

مبینا در تاریخ : 1393/9/11 - - گفته است :
سلام کاترینا جون خوبی؟
وای!چه بلایی سر بن اومده؟!
پاسخ : سلام هههه
فعلا معتاد شده

ستاره در تاریخ : 1393/9/11 - - گفته است :
وای عالیه بهار چون زودتر ادامش و بزار
پاسخ : بهار که به من ادامه ی داستان رو بده من حتما میزارمش

مهدیه در تاریخ : 1393/9/11 - - گفته است :
ادامه ادامه ادامشو کی میزاری عزیزم
پاسخ : هر وقت بهار جون بده من هم میزارم

هدیه در تاریخ : 1393/9/11 - - گفته است :
سلام عزیزم دستت درد نکنه خیلی قشنگ و عالیه فقط لطفا ادامه اش رو زود بزار مرسییییی
پاسخ : حتما شکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب