close
تبلیغات در اینترنت
7 نامزد سابق قسمت اخر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 19748 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2441 king
بن دوست داشتنی 0 2401 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2492 king
سه شنبه 13 آبان 1393 ساعت 13:38 | بازدید : 4387 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
اینم اخرین قسمت...

کاترین:برگشتم تا دوباره باهات باشم ولی وقتی شنیدم ازدواج کردی و بچه هم داری خیلی بهم ریختم.تو از اول فقط مال خودم بودی نه مال کس دیگه ای.سمیر که صدای شلیک گلوله رو میشنوه از تو میکروفون مدام بن رو صدا میکرد ولی وقتی جوابی نگرفت به طرف دالان رفت.یه ذره از دالان رو گذرونده بود که با جلیقه ضد گلوله بن مواجه شد،رو زانوهاش نشست و جلیقه رو به دست گرفت و گفت:نه بن!نگو که این کارو کردی!!!!جلیقه رو برداشت و با سرعت هر چه بیشتر میدوئه.وقتی بن رو غرق خون پیدا میکنه:نههههههههههههههه.بنننننننننننننننننننن!!!!!میره بالا سرش میشینه و اونو بغل میکنه و شروع به گریه کردن میکنه.گلوله ها به شکم بن خورده بودن.افراد گروه عملیات موفق به دستگیری همه حتی کاترین میشن.امبولانس هم رسیده بود،سمیر بن رو بغل میکنه و اونو به محوطه بیرون ویلا میبره و میذاره تو امبولانس.

مطب ماریلا.ماریلا داشت روی یکی از پروندهاش کار میکرد که یهو در محکم باز میشه.ماریلا:اندریا چیزی شده؟چرا اینقد عصبانی هستی؟اندریا:لباساتو بپوش باید بریم بیمارستان.ماریلا:بیمارستان!!!!!!!اندریا:بن حالش خرابه.سه تا گلوله خورده؛نمیدونم سر چی دعوا کردین ولی سمیر میگه عقلشو پاک از بین بردی.ماریلا هول میکنه و سریع با اندریا میرن بیمارستان.سمیر با دیدن ماریلا عصبانی میشه و بلند میشه:خیالت راحت شد؟بیا به هدفت رسیدی،چیزیت میشد جواب تلفناشو بدی؟فقط دعا کن طوریش نشه وگرنه... . اندریا:خیل خب سمیر اروم باش خود ماریلا هم پشیمونه.چن وقته که تو اتاق عمله؟سمیر:۴۵ دقیقه.ماریلا بهت زده میشینه رو صندلی و اشک از چشماش سرازیر میشه.۴ ساعت بعد.سمیر:مگه چیکار دارن میکنن که اینقد طولش دادن؟ماریلا:چرا یهو همه چیز اینجوری شد!سمیر با عصبانیت:چرا اینجوری شد؟از من میپرسی؟چقد بهت گفتم این کارو نکن وقتی یه ذره احساس نداری همین میشه دیگه.اصلن تو واسه چی اینجایی؟مگه نمیخاستی جداشی؟بلند شو برو هر وقت بهوش اومد به اذیتات ادامه بده.اندریا:سمیر اروم باش.ماریلا هنوز زنشه،حق داره اینجا باشه.تو دیگه بیشتر از این بهش استرس نده برای بچش خوب نیس!سمیر:الان فقط زندگی بن برام مهمه نه چیز دیگه ای.۳ساعت بعد دکتر از در اتاق عمل میاد بیرون.سمیر و اندریا و ماریلا بلند میشن و تا حال بن رو بپرسن.سمیر:حالش چطوره اقای دکتر؟دکتر:خون زیادی از دست دادن،دیواره طحالشون اسیب دیده ولی در کل حالشون خوبه.سمیر یه نفس راحت میکشه:ممنون دکتر.ماریلا میشینه رو صندلی و اشکاشو پاک میکنه.سمیر رو به ماریلا میکنه و میگه:الان خوشحالی یا ناراحت؟ماریلا که دیگه تحمل حرفای سمیر رو نداشت داد میزنه و میگه:بس کن سمیر اون هنوز شوهرمه.باهاش چجوری برخورد کردم و چه خاسته ای ازش داشتم به خودم مربوطه و ... . با دیدن بن ساکت میشه و دنبال تختش میره.اندریا:سمیر سر به سرش نذار.اونم مثه تو نگران بنه درکش کن.سمیر:اندریا بن الان به خاطر حماقت اون تو این وضعه.اگه اون حرفارو نمیزد بن هیچ وقت جلیقه ضد گلوله رو در نمی اورد و این اتفاق هم هرگز نمی افتاد.اندریا:حالا کی بهش شلیک کرده؟سمیر:نمیدونم.کروگر هنوز زنگ نزده.سمیر و اندریا و ماریلا دم اتاق بن انتظار میکشیدند.دوساعت بعد دکتر برای معاینه بن میاد.گوشی سمیر هم زنگ میخوره.سمیر:بله خانوم کروگر.چییی؟!واقعا اون بهش شلیک کرده؟!نه هنوز بهوش نیومده!باشه ممنون.گوشی رو قطع میکنه.اندریا:چیشد؟سمیر:کاترین بهش شلیک کرده.ماریلا اشکاشو پاک میکنه:کاترین!اون دیگه کیه؟سمیر:نامزد سابق بن.ماریلا:اخه واسه چی اینکارو کرده؟همون لحظه دکتر از اتاق بن میاد بیرون.دکتر:خوشبختانه حالشون خوبه،بهوش اومدن.سمیر:میتونم ببینمش؟دکتر:بله ولی زیاد خستشون نکنید.سمیر یه نگاه به ماریلا میندازه و میره تو اتاق.ماریلا میره رو صندلی میشینه.اندریا:نمیخای بری پیشش؟ماریلا:روم نمیشه برم پهلوش.میدونم ازم دلخوره!اندریا:اون میبخشتت.ماریلا:از کجا مطمئنی؟اندریلا:مگه تو روز تولد نیلز اونو نبخشیدی؟اونم تو رو میبخشه.حالا بلند شو و برو پیشش.ماریلا بلند میشه و میره سمت در.بعد از کمی این دست و اون دست کردن در رو باز میکنه و با صحنه عجیبی رو به رو میشه.ماریلا:تو واسه چی سرپایی بن؟عقلتو از دست دادی؟بیا باید دراز بکشی.سمیر برو دکتر خبر کن!بن همینجوری حاج و واج ماریلا رو نگاه میکنه.ماریلا کمکش کرد که دراز بکشه.ماریلا:خوبی؟درد نداری؟خیلی نگرانم کردی!بن:خوبه.تو نگران منم میشی؟حتما باید اینجوری میشد تا برگردی؟ماریلا:بن من و تو الان۱-۱ برابریم.روز عروسیمونو یادته چجوری بهم زهر مار کردی؟حالا حساب بی حساب شدیم.فقط دیگه نبینم این کا رو کردیا،اینکار خود خودکشیه!بن:هم تو و هم نیلز ارزش این کا رو داشتید.راستی حالش چطوره؟ماریلا:خوبهوهمش بهونتو میگیره.بن،کاترین... . حالا باهاش چیکار میکنی؟بن:دستگیرش کردن؟ماریلا:اره.نمیخای بپرسی حال بچمون چطوره؟بن:منتظر بودم خودت بگی.دکتر همون لحظه وارد اتاق میشه.سمیر و ماریلا هم میرن بیرون.ماریلا:سمیر رفیقت منو بخشید،تو هنوز ازم دلخوری؟سمیز با لحن تهدید امیز میگه:اگه یه بار دیگه،فقط یه بار دیگه جوری برخورد کنی که بن اینطوری عقلشو از دست بده باهات برخورد میکنم.ماریلا دستاشو میاره بالا و میگه:قبوله



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 16
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

nina در تاریخ : 1394/8/27 - - گفته است :
من اولین باره میام تو این سایت ولی واقعا گل کاشتید کارت.ن عالیه.

M S در تاریخ : 1394/3/6 - - گفته است :
سلام ببخشید شما این داستان هارو از کجا دیدید که اینقدر آمار دارید ؟ چرا کلیپشون رو نمیذارید؟ به هر حال ممنون. لطفا جواب بدید.
پاسخ : خخخخخخخخخخ این داستانهارو خودمون مینویسیم عزیزم!این ها هیج جای دیگه پخش نشدن

ستاره در تاریخ : 1393/8/29 - - گفته است :
سلامحنانه جون چرادیگه سایت اپ نمی شه
پاسخ : سلام ستاره جون من کاترینا هستم با اجازه ی حنانه جوابتو می دم
دوست عزیز ما هم باید چیزی به دستمون برسه تا بزاریم حتی داستان هم من پست گذاشتم گفتم کسی داستان داره بده تا من تو وب قرار بدم ولی حتی یک نفر هم چیزی نزاشته بچه ها گفتن ما داستان داریم و این چیزا حالا که می گم داستاناتونو بدید تا بزارم نمی دن دیگه والا من نمی دونم چی کار کنم

المیرا در تاریخ : 1393/8/21 - - گفته است :
خیلی باحاله ببخشید من چند وقت نبودم
پاسخ : خدا ببخشه.شما لطف دارین خانومی

ستاره در تاریخ : 1393/8/20 - - گفته است :
ادامه داستان و گذاشتم
پاسخ : اوکی هانی

بهاره در تاریخ : 1393/8/20 - - گفته است :
فوالعاده بود
پاسخ : مرسیییییییییییییییییی

ستاره در تاریخ : 1393/8/19 - - گفته است :
سلام حنانه جون خوبی داستان جدید گذاشتم دوست داشتی بیا

مبینا در تاریخ : 1393/8/16 - - گفته است :
اییییییییییییییول.خیلی خوب بود.آفرین
پاسخ : ممنون فداتشم

setareh در تاریخ : 1393/8/16 - - گفته است :
سلام حنانه جون قسمت اخر داستان و گذاشتم
پاسخ : باشه فدات الان میام میخونم

ستاره در تاریخ : 1393/8/15 - - گفته است :
عالی بود راستی ادامه داستان و گذاشتم نظر فراموش نشه
پاسخ : مرسی قربونت برم.الان میام میخونم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب