close
تبلیغات در اینترنت
7 نامزد سابق2
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 19748 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2441 king
بن دوست داشتنی 0 2401 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2492 king
یکشنبه 11 آبان 1393 ساعت 21:27 | بازدید : 1836 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
سلام بچه ها.اینم قسمت دوم.تا اخر تعطیلات تمومش میکنم.نقش ماریلا رو به دو نفر واگذار میکنم.منیبا گلی و المیرا جون

فردا صب.کاترین:بچه ها یه هدیه کوچولو برای اقای یگر اماده کردم.امیدوارم خوشش بیاد.تیترش میره اول همه روزنامه ها.بن صب سوار ماشین میشه و یادش میفته که گوشیشو جا گذاشته.ماشین روشن رو ول میکنه و میره تا گوشیشو برداره.وقتی داشت به سمت در میرفت صدای انفجار مهیبی رو میشنوه.به سبب انفجار شیشه ها میشکنن.به سمت پنجره میره و میبینه ماشینش رفته رو هوا.بن:نههههه ماشین نازنینم.اخه چرا باید اینجوری بشه؟در پاسگاه بن عصبانی وارد اتاق میشه.سمیر:سلام صب به خیر.چیشده باز؟ما یه روز باید تو رو شاد ببینیم یه روز عصبانی.بن:هیچی بابا صب پاشدم دیدم ماریلا یه نامه گذاشته و نوشته که رفته خونه بابام،قهر کرده.ماشینمم رفته رو هوا.سمیر:خودت خوبی؟بن:اره.گوشیمو جا گذاشته بودم رفتم برش دارم که رفت رو هوا.سمیر:ماریلا چرا قهر کرده؟بن:چمیدونم میگه نسبت به نیلز کم عاطفه شدم.میخاد فکراشو بکنه.سمیر:خیل خب بلند شو بریم تا هارتموت ماشینتو بررسی کنه.در ازمایشگاه.هارتموت یه نگاه به ماشین میکنه و یه نگاه به بن.بعد میگه:نمیدونم باید ماشینو باور کنم یا تو که سالمی!بن:کی میگه من سالمم.این روحمه.نمیبینی یوووهوووو!سمیر:خیل خب بسه.حالا میشه ماشینو بررسی کن؟هارتموت:با کمال میل.بعد از یه ربع.هارتموت:بچه ها بیاین اینجا.از زیر ماشین یه بمب در میاره و میگه:کار این بود.کنترل از راه دوره،خیلی شانس اوردی که تو ماشین نبودی وگرنه ذخلت حسابی اومده بود.بن:خب یه بمب که الکی نمیاد زیر ماشین من.ینی کار کی میتونه باشه؟سمیر:یقینا یکی میخاد ازت انتقام بگیره.ممنون هارتموت.بیا بریم بن.در ویلا.کاترین عصبانی اینور و اون ور میرفت و میگفت:اخه چطور ممکنه؟چطور ممکنه؟چرا؟چرا؟بسیار خب دوستان نقشمونو عوض میکنیم.بن و سمیر میرسن پاسگاه.سمیر:سوزانه میشه لطفا لیست کسایی که میخان از بن انتقام بگیرن رو اماده کنی؟کروگر از اتاقش میاد بیرون و میگه:چیشده مگه؟یگر که سالمه.سمیر:بله سالمه ولی اگه گوشیشو جا نذاشته بود الان جنازه جزقالشو تحویلمون میدادن،زیر ماشینش بمب گذاشته بودند.بن:ممنون از لطفی که به من دارید.کروگر میره تو اتاقش و بن و سمیر هم میرن تو اتاقشون.بن کتشو پرت میکنه رو صندلی که وشیش زنگ میخوره.بن:بله بابا.چی؟این حرفا چیه؟من کی باهاش دعوا کردم؟بگو برگرده بابا.همه چیزو درست میکنم.ینی چی؟واسه چی باید جداشیم؟خیل خب باشه .خداحافظ.و گوشیشو پرت میکنه رو میز.سمیر:چی شده؟بن:هیچی.ماریلا میخاد جدا شه.میگه محبتم نسبت به نیلز کم شده.نمیتونه تحمل کنه.سمیر:اون که خودش روانشناسه باید منطقی تر فک کنه.بن:میگه عاطفه مادریش این اجازه رو بهش نمیده.انگار هر چی تا حالا محبت کردم همه از بین رفتن.سمیر:برو باهاش حرف بزن بن.نذار کار از کار بگذره.سوزانه همون لحظه وارد میشه و میگه:بچه ها تو اتوبان آ۵۴ یه ماشین پیدا شده که رانندشو به قتل رسوندن.برین پیگیری کنین.کیلومتر۶۷ اتوبان آ۵۴.بن:ینی چی؟اینجا که کسی نیس.خونی هم نریخته.پس مردهه کو؟سمیر:بن بیا اینجا.بن:چیه؟سمیر:دو ساک تریاک.طرف اگه راننده ناپدید شده ما رو کشته باشه دنبال اینا بوده ولی چرا نبردتشون؟بن:نمیدونم.این چیه؟و یه کاغذ از زیر ساک میکشه بیرون.یه ادرسه.بیا بریم اردسو بدیم سوزانه ببینیم مال کجاس.

 

ببخشید اگه کم بود.فردا بقیشو میذارم



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

هدیه در تاریخ : 1393/8/13 - - گفته است :
سلام عزیزم دستت دردنکنه خیلی قشنگه مرسییییی
پاسخ : خاهش فدات

منيب در تاریخ : 1393/8/12 - - گفته است :
عمرت بيخودكرده نباشه اوكی؟پس منتظرداستان قشنگتم
پاسخ : اروم باش عزیزم.

کاترینا در تاریخ : 1393/8/12 - - گفته است :
عالیههههههههههههههه
پاسخ : لطف داری عزیزم

ستاره در تاریخ : 1393/8/11 - - گفته است :
وای گلم عالی بود من بقیش و میخوام
پاسخ : اگه فردا عمری بود چشششششم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب