close
تبلیغات در اینترنت
7 سوء تفاهم قسمت پنجم
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 19748 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2441 king
بن دوست داشتنی 0 2401 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2492 king
شنبه 22 شهريور 1393 ساعت 9:39 | بازدید : 1941 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
خب بچه ها اینم بقیه.خودتون میدونید کجا باید برید
 

آناجيغی زدوگفت:وای اصلايادم نبود.بن:اخ چته دختركركردی گوشمو‏!خب الان وقت چيه؟وقت كيك خوردن‏!انا:بن نگوكه كیك تولدباخودت اوردی؟بن:اگه دوست نداری ميتونی نخوری خودم هم كيك وميخورم هم شمعاروفوت میكنم اصلاهمينجاميذارمت ميرم اصلا...انا:خيلی خب تسليم‏!‏ ازدست توبن‏!‏‏!‏‏!واون روزبودكه بن اون حلقه روبه اناداده بود.اون روزبن جلوی انازانوزدوگفت:خانم تمپل اياحاضری بايه پليس عاشق وديوونه ازدواج كنی؟انادستشوجلواوردتابن حلقه روتوی دستش كنه وگفت:البته‏!ولی بن يكدفعه حلقه روتوی دستش نگه داشت وگفت:قبلش يه كاری ميكنی؟انا:هان؟بن:قول بده به هرچيزی تودنياشك كنی به جزاحساس عشقم به خودتو‏!انا:قول ميدم.وبن حلقه روتو دست اناكرد.اناازخاطرات شيرين خودش بيرون اومدوبه دفترخاطرات بن نگاهی انداخت وباچشماش نوشته های دفتررودنبال كردبراش جالب بودبن انقدردرگيركاروگزارشاتش بودكه خاطراتشم مثل گزارشات پليس توسط سوم شخص دنبال ميشدوبااين فكرشروع به خوندن كرد‏;بن:7سال پیش من توساختمون مركزی پليس مشغول بودم من تودايره ی جنايی اناموادمخدر وجيم پليس فدرال من واناتصميم گرفته بودیم باهم ازدواج كنيم ولی اون ماموريت لعنتی همه چيزوبهم ریخت اون ماموريت نفوذبه يه باندبودبه تازگی جاسوس های اطلاعات فهميده بودند باندخلافكاری وجودداره كه داروهايی كه هنوزتایيدی توساختشون وجودنداره وعوارض جانبی اون نامعلومه روروی مردم ازمايش ميکننداونابرای اينكه بفهمن اون داروهاازكجاميادوبه كدوم مراكزفرستاده ميشه وازهمه مهم تررييسشون كیه به دوتامامورنفوذی احتياج داشتن تااين اطلاعات وبه دست بيارن واون دونفرمن ودنيس بوديم مابايدبه عنوان واسطه های حرفه ای مراكزی روپيداميكرديم كه قبول كنه ازاين داروهااستفاده كنه وبعدازاستفاده داروتوسط بيمارامواردمنع مصرف عوارض ومحدوديتای اون داروروگزارش ميداديم.سمير:چطور؟واقعاميخواستیدكه مردم بيچاره ازاون داروهااستفاده كنند؟بن:نه اصلااون مراكزدرواقع باپليس همكاری ميكردندوازاون داروهااستفاده نميکردندوگزارشهاسوری وطبق حدسيات نوشته ميشداون اواخرفهميديم كه به غيرازكاری كه دارن اينجاميكنن قراره يه برنامه ی ديگه هم داشته باشن...

ولی نفهميديم اون كارچيه.چون باوجوداینکه اعتماداوناروبه خودمون جلب كرده بوديم امابااین حال هنوزاجازه ی شركت توجلسه های محرمانه شون رونداشتيم.من ودنيس قرارگذاشتيم كه يكی ازمامخفيانه واردجلسه ی اونابشه ويه ميكروفون مخفی روتوجلسشون جاسازی كنه تاسرازنقششون دربیاريم مافهميده بوديم يه جاسوس توی نيروی پليس وجودداره به خاطرهمين به هيچ كس نگفتيم قرارشددنيس اين كاروانجام بده ومن ازبيرون مراقب باشم وقتیكه دنيس رفت و برگشتنش خيلی طول كشيدنگران شدم ورفتم تاببينم برای چی ديركرداونجافهميدم كه جلسشون بهم خورده ولی دليلشونفهميدم باخودم فكركردم حتما دنيس وگرفتندتصميم گرفتم كه نيروهای كمكی روكه اطراف مخفيگاه پنهانشده بودندروخبركنم ولی تاخواستم اين كاروبكنم دنيس وروبه روی خودم ديدم ازش پرسيدم چراجلسه بهم خورده اون گفت كه دليلشونميدونه ويه دفعه همه روخواستن وقتی رفتيم گفتن تاچندروزنبايدباهمديگه هیچ تماسی داشته باشيم ونبايدهمديگه روببينیم تازمانی كه اطلاع بدن اونافهميده بودندكه يه جاسوس بينشون وجودداره برای همين تاچندروزارتباطشون وباهمه قطع كرده بودندتاجاسوس روپيداكنن تواين چندروزمن وانابيشترباهم اشناشديم وحتی من ازش درخواست ازدواج كردم واون هم قبول كرد قراربودبعداون ماموریت لعنتی باهم ازدواج كنيم هنوزبامن تماس نگرفته بودندكه اناروبه يه ماموريت توبن‏(توجه بن اسم يه شهره‏)فرستادندمن حتی نتونستم باهاش خداحافظی كنم چون روزی كه قراربوداناازكلن بره بامن ودنيس تماس گرفتندوگفتندكه قراره برای يه مركزدرمانی داروبفرستندومابايداين كاروبراشون انجام بديم مابه مخفيگاه بريم وقتی به اونجارسيديم به ماگفتندبرای اينكه محموله روببريم بايدبه يه جای ديگه بريم تاخواستيم حركت كنيم اسلحه هاشونوبه طرف ماگرفتندويکی ازاوناگفت يان ديکنزیادنيس كوپروادوارديوآن ياهمون بن يگرخب چه خبرپليسای دايره ی جنايی فكركرديدواقعاميتونيدماروفريب بدید؟اونهاهمه چی روفهميده بودندومن كه دستم توی جيب لباسم بودباموبايل به نيروهای كمكی زنگ زدم

واوناسريع خودشون وبه مخفيگاه رسوندندويه درگيری رخ دادومن ودنيس تواون فرصت فرارکرديم يه تعدادازخلافكاراکشته وتعدادزيادی دستگيرشدندمامدرك كافی برای دستگيری اوناداشتیم ولی هميشه اين برام سوال بودكه كی مارولوداده واوناچيکارميخواستن بكنن جواب يكی ازسوالاموامروزگرفتم كسيكه مارولوداده بودبهترين دوستم توی ساختمون مركزی پليس جيم تمپل برادر انابودوقتی بهش فكرميكنم كه چراازاول هويت ماروفاش نكردفقط به يه نتيجه ميرسم‏;اوناازاول ميدونستن ماپليسيم وبرای اينكه نقشه ی ديگه ای كه كشيده بودندلونره ازمااستفاده كردندتاحواس پليس فقط به كارهای دیگشون پرت بشه ونفهمن كه نقشه ديگه ای دارن ولی وقتی اون اطلاعات دزديده شدكه نميدونم توسط كی وچجوری اونافكركردندكارمائه ونقششون وتوخطرديدند به خاطرهمين مجبورشدن بگن كه ميدونن ماكی هستيم صددرصدالان تصميم دارند اون نقشه روعملی كنند ولی يه تيكه ازپازل نقششون كمه وفكرميکنندچون اون اطلاعات دست پليس نيست پس حتمادست منه به خاطرهمين اناروكشتندتامن وبترسونندوبگن اين كاروباهركسی كه ممكنه من باهاش درارتباط باشم ازجمله توروميكشن تامن اون اطلاعات وبهشون بدم نميخوام به خاطر من اتفاقی برات بيفته مسخرست من حتی نميدونم اون اطلاعات چی هستن یعنی نقششون چيه؟اون پرونده هنوزبازه چون هنوزرييسشون دستگيرنشده ديگه دارم ديوونه ميشم.سمير:ببينم تومطمئنی كه انا...؟بن:کاش ميشداشتباه كنم.يه دفعه جنی وارداتاق ميشه.جنی:سميرميشه يه دقيقه بيای؟سمير:باشه اومدم.وازاتاق خارج شد.سمير:چی شده؟جنی:خانم كروگرچندنفروفرستاده بودخونه ی اناتمپل ولی همسايش گفته كه بابرادرش رفته وسه روزه برنگشته‏!سمير:پس حق بابن بود.وبه سمت اتاقشون رفت.سمير:ببين بن ميدونم توجسداونوديدی ولی اين به نظرم خيلی غيرمنطقيه اون نميتونسته خواهرخودشو...‏!بن:سميرميخوام باخانم كروگرحرف بزنم.وبه اتاق خانوم كروگررفت.بن:خانوم كروگرميشه يه هفته به من مرخصی بدين؟واقعابهش احتياج دارم همه چی روهم برای سميرگفتم اون ازهمه چی خبرداره.خانم كروگركه يه دفعه باسوال بن روبه روشده بودنگاهی به سميرانداخت وسميرهم سرشوتكون داد.خانم كروگر:خيلی خب يگرميتونی بری‏!‏

 بن:ممنون وسريعاازپاسگاه خارج شد.دفتر خاطرات بن همينجاتموم شداناباناراحتی دردفتروبست.خانم كروگر:خانم تمپل چيزی دستگيرتون شد؟هیچی كه درباره ی اينكه كجاممكنه رفته باشه؟انا:نه من هيچی پيدانكردم.سمير:اخه مگه ميشه چطورممكنه؟ببينم اناتواون سه روزكجابودی؟واقعاهيچ اتفاقی برات نيفتاده بود؟انا:بهتون كه گفتم كه من رفتم تاازجيم چندتاسوال بپرسم اونجايه فنجون قهوه خوردم وخوابم گرفت وقتی ازخواب بلندشدم خونه ی خودم بودم وجيمی هم اونجانبودوقتی به گوشيم نگاه كردم 4روزگذشته بود.کروگر:پس اونافقط ميخواستن بن وبترسونن ولی نميفهمم چطوری تونستن يه كاری بكنن كه يگرفكركنه شمامردين يعنی يگراشتباه ميكرده؟هارتموت:نه بن اشتباه نكرده فقط كافيه يه ازمايش كوچيک ازاناگرفته بشه.سمير:ازمايش؟
3ساعت بعدآزمايشگاه دانشكده ی پليس
هارتموت:حدسم درست بودبن اشتباه نكرده ماده ای توی خون اناپيداشده این ماده كه تشكیل شده از آمينو...سمير:هارتموت خواهش ميكنم.هارتموت خيلی خب اگراين ماده ای كه دوست نداريدبدونيدچيه به طورمشخصی واردخون يه نفربشه ميتونه بدون اينكه اونوبکشه ضربان قلب روتانيم ساعت درحدمرگ پايين بیاره وبن اينونميدونسته‏(برگرفته ازمردان ايكس‏)‏‏(خخخخ من ومنی اين فيلم روباهم ديديم‏)سمير:هارتموت تولب تابش چيزی پيدانکردی؟هارتموت:نه تنهاچیزی كه فهميدم اين بودكه بن ازتمام لحظات زندگیش عكس وفيلم ميگرفته‏‏!سمير:چی؟هارتموت:چيه بيانگاه کن ديدی چه‏ ازخودراضی‏!‏‏(خودتی توهين نكن‏)انا:صبركن اين همون فيلميه كه تودفتربن نوشته شده بوداين فيلم نشون ميده تمام اين7سال بن وزيرنظرداشتن اونااين فيلم وبراش فرستادن‏!سمير:ببينم هارتموت كی اسم توروگذاشته دانشمند؟بن چطورميتونسته وقتی درگيركاروعملياته ازخودش عكس بگيره؟هارتموت:ها؟به اينجاش فكرنكردم.سمير:خسته نباشی جدا

هارتموت:منكه غيبگونیستم خب‏!‏‏!‏‏!سمير:باورم نميشه 8روزه بن ناپديدشده گوشيشم خاموشه وماهيچ سرنخی نداريم اونوقت من دارم باتوسروكله ميزنم.هارتموت:خب سروكله نزن.انا:وای خدايا.‏(صدای زنگ گوشی سمير‏)سميرهول كرده:ب...ب...بنه.هارتموت:فكركردم گفتم گوشيش خاموشه؟سمير:بسه هارتموت.انا‏‏(تقريباباجيغ‏):نميخوای جواب بدی؟سمير:چراچرا‏!الوبن کله پوک مخ خراب كجایی تواخه پسره ی بيفكر؟هان اونجاچه غلطی میکنی؟خيلی خب اگه تنهاكاری كنی خودم ميبندمت به رگبار‏!‏فهميدی؟اومدم اومدم.انا:چی گفت؟کجابود؟سمير:مخفيگاه خلافكاراروپيداكرده بايدبرم پيشش‏!انا:منم ميام‏!سمير:حرفشم نزن مگه ميخوای سنگكوب كنه؟همينجاميمونی تامن بهش بگم بعدميای.هرچندشمادوتاجفتتون لجبازوكله خرابيد‏!انا:ولی...سمير:ولی بی ولی اوكی؟من رفتم هارتموت.هارتموت:باشه بابا.سميررفت.هارتموت:خب چه خبر؟انا:خداياااااااا‏!مخفیگاه خلافكارا
بن:خب چه عجب تشريف اورديد.سمير:حرف نزن كه ميگيرم لهت ميکنم.بن:چی؟چرااون موقع؟جای تشکرته؟سمير‏(قاطی كرده‏‏):تشكر؟يه هفتس گم وگورشدی؟هيچكس ازت خبرنداره گوشيتم كه خاموشه.خجالت نميكشی پاسگاهم نيومدی؟بن:اروم باباصدامونوميشنون‏‏!نابودميشيم.فكركنم من مرخصی داشتما‏!إإإدارن ميرن بريم دنبالشون.سمير:صبركن برم به نيروی كمكی خبربدم.بن:باشه من همينجامنتظرم.سميررفت.بن كه داشت به خلافكارانگاه ميكردسردی اسلحه رورسرش حس كرد...

 

ريسك بزرگی كردی تنهااومدی اينجااقاپليسه.اين صدايی بودكه بن ازپشت سرش شنيد.بن:ای باباتوديگه ازكجاپيدات شدعوضی‏!؟خلافكار:هميشه هوای پشت سرتوداشته باش حالاهم اسلحتوپرت كن اونطرف بعداروم بلندشوزودباش.بن:خيلی خب اروم باش.خلافكار:حرف زيادی نزن بروجلو.بن اسلحشوپرت كردورفت جلو.اون خلافكاربن وبردپیش بقيشون وگفت:ببينيدكی اینجاست.جيمی هم كه بين اونهابودمتعجب نگاهی بن كرد.جيم:به به پليس درستكاربزرگراه خيلی پردل وجراتی‏!بن:من نقشتون وميدونم مطمئن باش اون اطلاعات هيچ وقت به دستتون نميرسه‏!جيم:تواومدی اينجاكه ماروتهديدكنی؟مطمئنم كه تنهاهم اومدی اينجا‏!بن:زيادم مطمئن نباش‏!ريیس:منظورت چيه؟كه يكدفعه صدای اژيرماشین پليس اومد.بن:منظورم دقيقاهمين بود.كه سميربه همراه بقيه پليساسرميرسه سميروقتی ميبينه بن توچنگ اونانست دادميزنه:بهتره تسليم شيدمطمئن باشيدنميتونيدازاينجافرارکنيد.ريیس اوناكه عصبانی شده بودبن روگرفت واسلحه روروی سرش قراردادوبه بن باعصبانيت گفت:نميذارم تمام نقشه هايی كه كشيدم واين7سال ازعمرموكه توی فرارازدست دادم به خاطرتوجوجه پلیس ازبين برن.وبعدباصدای بلنددادزد:اگرحتی يه نفردنبال مابيادحتی جنازه ی همكارتون هم به دستتون نميرسه.وبعدبه بقيه افراداشاره كردكه سوارماشين بشن.وخودش به همراه بن سوارماشين شد.سميركه وضع رواينطورديدتنهاسواريكی ازماشينايی شدكه ارم پليس نداشتند.ودنبال اونهاتوبزرگاه k08به راه افتاد.سميرهمينطوركه داشت اونهاروتعقیب میکردمتوجه شدكه بن با شدت ازماشين به بيرون پرت شد.كه باعث شدماشينی كه پشت ماشین خلافكارابودازجاده منحرف بشه سميرسريع ماشين رونگه داشت وسمت بن رفت ولی بن بيهوش بودسميربه بزرگراه نگاه كردكه به خاطر توقف اون ماشين بهم ريخته بودويك كاميون مستقيم به سمت اونهاميومدسميرهرچقدربن روصداكردبيدارنشدومجبورشدبن روتاخارج اتوبان بكشه و تااين كاروكرداون كاميون باماشين برخوردكردومنفجرشدسميربه سرعت به سوزانه خبردادتاامبولانس وخبرکنه كه بن بهوش اومد.بن:اينجاچه خبره؟سمير:اينومن بايدازتوبپرسم‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏
1ساعت بعدبيمارستان
بن:سميربه خدامن حالم خوبه.سمير:اره جون خودت.بن:سميرمن نقشه ی اوناروفهمیدم بايداون اطلاعات وپيداكنيم نبايدبذاريم به دستشون برسه اگه بدستشون برسه نميدونی چه فاجعه ای اتفاق ميفته.سمير:فكرشم نكن تاقبل ازاين که جواب ازمايشت بيادازاينجابيرون بری.بن:بابااين دكتره الان منومعاينه کردديدی كه گفت حالم خوبه.سمير:خيلی خب ولی قبلش بايدبهت بگم که آم چیزه آنازندست وحالشم کاملاخوبه‏!بن:سميراگه منو دست انداختی بايدبگم الان اصلاوقت خوبی نيست.سمير:ببين بن...ولی نگاه بن به سمت دربودوداشت به اناكه داخل اتاق بودنگاه ميكرد.بن:سميرحق باتوبودمن حالم خوب نيست به اين دكتره بگودوباره بيادمعاينم كنه فکركنم تب دارم.سمير:هان‏!؟‏!؟‏!وبه سمت دربرگشت.سمير:خوبه ادم زندگيشودست هارتموت بسپره.وازاتاق بيمارستان بيرون رفت.بن:تو...؟‏!‏‏!انا:نه نه روح نيستم به خداواقعيم.بن:چطوردوباره فريب خوردم ولی فقط خداروشكركه هستی.

توبه من دادی ارامشوحالاكه دل من باهاته شكر/باتوانگارهمه چی اماده شدنميخوادكه بگيری امارشو/بدن توچفت تنمه غيربغلت چه شباخوابم نميره/يكی ودارم که فقط مال منه كه ميخوادبامن بميره/باتوتنهانميپرم باحتی يه ادم ناتو/هرجانميدم دست احدی اتو/فردانميگيره هيچكسی جاتوازنو/
نميدونم برچی باتوخوبه همه چی,ميشه که سالهاباهم تنهابيخيال همه شيم ,اصلاپيش همه بده شيم,ازشلوغيازده شيم,نفسهامون وصله جداممکنه خفه شيم/باتوانگارهمه چی مطلوبه ببين چقدرمرام ومعرفت خوبه/هرچقدرگذشته هابدبوده ولی بازنيست مثل ماتوی اين محدوده/همه چيزو واسه اينكه دلت كناردلم باشه من ساختم/کی گفته اونايی كه مال همن اونايی كه عاشقن باختن

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 7
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

h.y در تاریخ : 1393/6/23 - - گفته است :
إ زرنگ داستان خودتوميگم عشق گمشده من توافق محوشدم
پاسخ : برای اینکه نظرام بیشتره تو میخای تو افق محو شی؟

moniba ,h.y در تاریخ : 1393/6/23 - - گفته است :
راستی نظرشون درباره ی شعرچيه؟
پاسخ : وقتی میگن خوبه پس همش خوبه

h.y در تاریخ : 1393/6/23 - - گفته است :
اهای تازشم من بهت حسوديم شدتونظراتت بيشترهشکلکشکلک
پاسخ : من نظراتم بیشتره؟داستان مال توئه ها!!!!!!!!!!!!!!

moniba ,h.y در تاریخ : 1393/6/23 - - گفته است :
چش منودورديدی حنانه من هرروردوسه باراينجاروچک ميكنم ازابرازلطف همگی وزحمت حنان تشكرمينمايم
پاسخ : من تسلیمم.فقط منو نکش

هدیه در تاریخ : 1393/6/23 - - گفته است :
سلام عزیزم شکلکخیلی خیلی خیلی عالی و قشنگه دستت درد نکنه شکلک از طرف من از منیباجون تشکر کن شکلکشکلکفقط لطفا ادامه اش رو زود بزار مرسیییییییشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : رو چشمم.

المیرا در تاریخ : 1393/6/22 - - گفته است :
وایی واقعا ببخشید منیاجون اشتب گفتم
پاسخ : منیبا که نمیاد اینورا ولی من از قولش میگم ایراد نداره...

المیرا در تاریخ : 1393/6/22 - - گفته است :
عاللللللللللللللیییه مبینا جون خسته نباشی حنانه جون
پاسخ : ممنون.ولی مبینا نه؛منیبا

زهره صابری در تاریخ : 1393/6/22 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت داستان زیبات دوست دارم شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خاهش گلم.منم دوستت دارم

Fatemeh در تاریخ : 1393/6/22 - - گفته است :
بازم مثل همیشه عالی بود....👍
فقط کی ادامه می زاری???😜
پاسخ : به امید خدا فردا...
ممنون،خوشحالم که خوشت اومده گلم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب